سيد جعفر شهيدى

4

زندگانى على بن الحسين ( ع ) ( فارسي )

كه او ميدانست . حد اقل هفته‌اى يك بار بايد درس‌هاى دينى را امتحان مىداديم . معلم يا جانشين وى كه او را خليفه مىگفتيم درس‌ها را از تك تك ما مىپرسيد و ما همان جمله‌ها را كه از روى نوشته يا گفته بخاطر سپرده بوديم بازگو ميكرديم و يا باصطلاح آن روز مكتب خانه ، درسمان را پس ميداديم . - خدا چندتاست ؟ - يكى است . - چرا يكى است ؟ - چون اگر دو خدا باشد با هم مىجنگند و ناچار خداى توانا خداى ناتوان را خواهد كشت . و باز اگر كسى مىپرسيد چرا اين دو خدا بايد با هم جنگ كنند ، نه شاگرد جوابى داشت و نه استاد ! پس از پايان بحث خداشناسى ، نوبت به پيغمبر و امامان مىرسيد : - امام اول ؟ - مرتضى على ( ع ) - امام دوم ؟ - امام حسن ( ع ) - امام سوم ؟ - امام حسين ( ع ) - امام چهارم ؟ - امام زين العابدين بيمار ( ع ) مثل اينكه گفتن كلمهء بيمار ، پس از نام امام چهارم واجب بود . و من چون كلمهء بيمار را ميگفتم و يا از همشاگردىهاى خود مىشنيدم بقاعدهء تداعى معانى ( كه البته سالهاى بعد دانستم اين اصطلاح آن معنى را دارد ) ذهنم متوجه حالتى خاص مىشد . داستان از اين قرار بود كه من در دوران كودكى و حتى نوجوانى قسمتى از سال را بيمار و در بستر افتاده بودم و كاسهء جوشانده و دواهاى حكيم‌هاى آن روز از كنارم جدا ناشدنى . بنابراين هنگام بر شمردن نام امامان چون به نام امام زين العابدين بيمار مىرسيدم در ذهن محدودم ( كه حالا هم پس از گذشت شصت سال وسعتى چندان نيافته ) قيافه‌اى غم‌زده و پژمرده مجسم مىشد كه از شدت درد مىنالد و از سوز تب ميگدازد و پىدرپى قدح‌هاى فلوس و عناب و سپستان و پرسياوشان و جوشاندهء گزانگبين و اكليل و خارخسك را سر مىكشد . كم‌كم بزرگ‌تر شدم ، و به مجلس‌هاى سوگوارى راه يافتم . اين مجلس‌ها تنها جائى بود كه حاجب و دربان نداشت ، و مردم از هر طبقه بىتكلف مىتوانستند در آن شركت كنند . هنگامى كه گوينده يا نوحه‌خوان ، گريز به صحراى كربلا مىزد و نام امام زين العابدين بيمار بميان مىآمد . همان صحنه‌ها را در نظر مجسم مىكردم . تفاوتى كه اين درس با درس مكتب خانهء ما داشت اين بود كه اولا امتحانى از شنوندگان گرفته نميشد . دوم آنكه بر اوصاف امام بيمار : غل بر گردن ، اسير شترسوار و وصف‌هائى از